ز اندج بگویم سخن آشکار .............. مرا زادگاه است پر افتخار

به اطراف این روستا کوه ها .............. منظم کشیده صف از صخره ها

به هر صخره نقشی در او ماندگار .............. پدیدار صنع خداوندگار

ز اردیبهشتش اگر بگذری .............. نهی دل به عشقش بضاعت بری

دل صخره و کوه و دشت و دمن .............. یکی جامۀ سبز کرده به تن

شکوفه به هر شاخسارش عیان .............. ز هر جانبش بلبلی نغمه خوان

هوای لطیفش چو عنبر سرشت .............. که باشد به مانند باغ بهشت

یکی باغ رضوان بود در جهان .............. دوصد جوی آب اندرونش روان

ز خرداد و تیرش مکن غفلتی .............. بدست آر از دیدنش فرصتی

درختان سرسبز و پر میوه اش .............. رباید دل از چنگ بیننده اش

نشستن به باغ و به ظل درخت .............. درافتاده بینی در آغوش بخت

به یک سوی سبزه، به یک سوی آب .............. ز سوی دگر چای و نان و کباب

اگر پیر باشی، جوانت کند .............. به عمر درازت صیانت کند

دو رود از دو سویش روان با خروش .............. صدایی خوش الحان رساند به گوش

نگاهت به آن آب صاف و زلال .............. بشوید ز قلبت غبار ملال

به شهریورش لوبیا جلوه گر .............. ز هر سوی بنموده جلب نظر

بیایند از هر طرف دیدنش .............. چو کعبه بگردند پیرامنش

همان طوق زرین که آویز اوست .............. دوصد زر نثارش نمایی نکوست

به فصل خزان دامن زر کشش .............. کشیده شده بر زمین سرخ وش

قبایی ز الوان به تن کرده او .............. به چهره پری مانَد و نیک خو

چو مرد زمستانش از ره رسید .............. حجاب سفیدی به رخ برکشید

زمستان او چهره ای دلپذیر .............. به مانند یک پیر روشن ضمیر

که موی سر و ریش باشد سپید .............. قدش با گذشت زمانه خمید

گَه و گاه با دیدن آفتاب .............. به شوقش ز دیده فرو ریزد آب

ولی دل قوی دارد و استوار .............. نترسد ز سرمای آن روزگار

                              ************

از این بگذرم وز در دیگرش .............. سخن آورم من ز بام و درش

ز هر خانه از خانه هایش بدان .............. جوانان زیبا چو سرو روان

بسی شیرمردان که از دامنش .............. برفتند بر جنگ اهریمنش

براندند دشمن ز خاک وطن .............. تنی چند خفتند گلگون کفن

قدم برگشودند از بهر کار .............. هنر آفریدند در روزگار

به میدان ورزش چو شیران نر .............. شکارش شود هر که آید بِدَر

در آن دم که جستن کند از زمین .............. گشاید ز هم پنجۀ آهنین

یکی نعره از دل برآرد که هی! .............. بلرزد رقیبش دل از هول وی

نپندار گویم سخن بر گزاف .............. بیا و تماشا نما این مصاف

ز صوم و صلاة و به ارکان دین .............. همه معتقد، پایبند و متین

به هر جا که از علم باشد سخن .............. درخشیده نامش در آن انجمن

ز روحانی و عالم دین در او .............. بسی تربیت یافت بی گفتگو

معلم، مهندس در او فوج فوج .............. که در عرصه علم آمد به موج

پزشکان و استاد دانشگهی .............. ز قضات برجسته کشوری

قدیم است اندج به نام و نسب .............. به ماقبل عهد حسن منتسب

همین بس بگویم به وصفش سخن .............. که باشد ز میراث عهد کهن

رضا شاعری باشد از دامنش .............. به تیغ سخن حافظ خرمنش

اگر بیش خواهی از این دیدگاه .............. برو سایت اندج بیفکن نگاه

محمدرضا نوری

اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه

"شعری که از نظرتان گذشت آخرین سروده پدر عزیز، محمدرضا نوری بود. بنا دارم در آینده نزدیک به ابعاد مختلف زندگی ایشان بپردازیم. تا آن روز منتظر اشعار جالب و متفاوت ایشان و فراز و نشیب زندگی پدر باشید."